close
چت روم
خوش شانسی ؟ بد شانسی ؟ کسی چــه میداند ؟


هرچی بخوای

امام صادق (ع) : تو طبیب خود هستی و بیماری برتو روشن و آشکار گردیده است ونشانه تندرستی و سلامت را دانسته ای و بر داروی دردت راهنمایی شده ای ، پس بنگر که چگونه به کار نفس خویش می پردازی

هرچی بخوای


منوي 1

تيتر

متن مورد نظر
ادامه مطلب

منوي 2

تيتر

متن ....
ادامه مطلب

منوي 3

تيتر

متن .
ادامه مطلب

منوي 4

تيتر

متن ....
ادامه مطلب

منوي 5

تيتر

متن ....
ادامه مطلب

منوي 6

تيتر

. متن ....
ادامه مطلب

موضوعات
  • گالری عکس
  • مطلب جالب
  • آهنگ
  • فول آلبوم
  • فوتبال
  • کتاب
  • رمان
  • بیوگرافی
  • موبایل
  • مساحبه و گفتگو
  • ویدئو
  • اخبار
  • دانلود رایگان
  • بازی
  • تک آهنگ
  • لطیفه و جک و اس ام اس
  • آرشيو
    منوي كاربري

      عضو شويد

      نام کاربری :
      رمز عبور :

      فراموشی رمز عبور؟

      عضویت سریع
      نام کاربری :
      رمز عبور :
      تکرار رمز :
      ایمیل :
      نام اصلی :
      کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
    خبر نامه
      براي اطلاع از آپدیت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود

    مطالب محبوب
    لينك دوستان
    مطالب تصادفی
    آخرين مطالب
    كد هاي اختصاصي


     شنبه 13 آبان 1391 دیزاینرها | خانه گرافیک ایرانیان | دسته بندی : عکس جالب , مطلب جالب , لطیفه و جک و اس ام اس , 53 بازدید دیزاینرها | خانه گرافیک ایرانیان | نویسنده : امیر فرشید

    خوش شانسی ؟ بد شانسی ؟ کسی چــه میداند ؟
    یک داستان قدیمی چینی هست که میگوید :
    پیرمردی اسبی داشت و با آن اسب زمینش را شخم میزد . روزی آن اسب از دست پیرمرد فرار کرد و در صحرا گم شد .


    همسایگان برای ابراز همدردی با پیرمرد ، به نزد او آمدند و گفتند : عجب بد شانسی ای آوردی .
    پیرمرد جواب داد : " بد شانسی ؟ خوش شانسی ؟ کسی چه میداند ؟"


    چندی بعد اسب پیرمرد به همراه چند اسب وحشی دیگر به خانه ی پیرمرد بازگشت . اینبار همسایگان با خوشحالی به او گفتند : " عجب خوش شانسی آوردی !"


    اما پیرمرد جواب داد : " خوش شانسی ؟ بد شانسی ؟ کسی چه میداند ؟ "
    بعد از مدتی پسر جوان پیرمرد در حالی که سعی میکرد یکی از آن اسبهای وحشی را رام کند از روی اسب به زمین خورد و پایش شکست . باز همسایگان گفتند : " عجب بد شانسی آوردی ؟ "
    و اینبار هم پیرمرد جواب داد : " بد شانسی ؟ خوش شانسی ؟ کسی چه میداند ؟ "
    در همان هنگام ، ماموران حکومتی به روستا آمدند . آنها برای ارتش به سربازهای جوان احتیاج داشتند . از این رو هرچه جوان در روستا بود را برای سربازی با خود بردند ، اما وقتی دیدند که پسر پیرمرد پایش شکسته است و نمیتواند راه برود ، از بردن او منصرف شدند .
    "خوش شانسی ؟
    بد شانسی ؟
    کسی چـــه میداند ؟"
    هر حادثه ای که در زندگی ما روی میدهد ، دو روی دارد . یک روی خوب و یک روی بد . هیچ اتفاقی خوب مطلق و یا بد مطلق نیست . بهتر است همیشه این دو را در کنار هم ببینیم .زندگی سرشار از حوادث است .

     



    پسر کوچولو به مادر خود گفت:
    مادر داری به کجا می روی؟

    مادر گفت:عزیزم بازیگری معروف که از محبوبیت زیادی برخوردار است
    به شهر ما آمده است.این طلایی ترین فرصتی است که می توانم
    او را ببینم وبا او حرف بزنم،خیلی زود برمیگردم.
    اگر او وقت آن را داشته باشد که با من حرف بزند چه محشری می شود.

    و در حالی که لبخندی حاکی از شادی به لب داشت با فرزندش خداحافظی کرد....

    حدود نیم ساعت بعد مادرش با عصبانیت به خانه برگشت.

    پسر به مادرش گفت:مادر چرا چهره ی پریشانی داری؟

    آیا بازیگر محبوبت را ملاقات کردی؟

    مادر با لحنی از خستگی و عصبانیت گفت:من و جمعیت زیادی از مردم بسیار منتظر ماندیم اما به ما خبر رساندند که او نیم ساعت است که این شهر را ترک کرده است.ای کاش خدا شهرت و محبوبیتی را که به این بازیگر داده است به ما داده بود.کودک پس از شنیدن حرف های مادر به اتاق خود رفت ولباس های خود رابیرون آورد و گفت:مادر آماده شو با هم به جایی برویم من می توانم این آرزوی تو را برآورده کنم.

    اما مادر اعتنایی نکرد و گفت:این شوخی ها چیست او بیش از نیم ساعت است که این شهر را ترک کرده است.حرف های تو چه معنی ای میدهد؟

    پسر ملتمسانه گفت:مادرم خواهش می کنم به من اعتماد کن،فقط با من بیا.مادر نیز علیرغم میل باطنی خود درخواست فرزند خود را پذیرفت زیرا او را بسیار دوست می داشت.بنابراین آن دو به بیرون از خانه رفتند.

     


    پس از چندی قدم زدن پسر به مادرش گفت:رسیدیم.در حالی که به کلیسای بزرگ شهر اشاره می کرد.مادر که از این کار فرزندش بسیار دلخور شده بود با صدایی پر از خشم گفت:من به تو گفتم که الان وقت شوخی نیست.این رفتار تو اصلا زیبا نبود.

    کودک جواب داد:مادر تو در سخنان خود دقیقا این جمله را گفتی که ای کاش خدا شهرتی و محبوبیتی را که به این بازیگر داده است به ما داده بود پس آیا افتخاری از این بزرگ تر است که با کسی که این شهرت و محبوبیت را داده است نه آن کسی که آن را دریافت کرده است حرف بزنی؟

    آیا سخن گفتن با خدا لذت بخش تر از آن نیست که با آن بازیگر محبوب حرف بزنی؟وقتی خدا همیشه در دسترس ماست پس چه نیاز به بنده ی خدا.مادر هیچ نگفت و خاموش ماند


    پیرمردی ضعیف و رنجور تصمیم گرفت با پسر و عروس و نوه ی چهارساله اش زندگی کند.دستان پیرمرد میلرزید،چشمانش تار شده بودو گام هایش مردد و لرزان بود.
    اعضای خانواده هر شب برای خوردن شام دور هم جمع میشدند،اما دستان لرزان پدربزرگ و ضعف چشمانش خوردن غذا را تقریبا برایش مشکل می ساخت. نخود فرنگی ها از توی قاشقش قل می خوردند و روی زمین می ریختند، یا وقتی لیوان را می گرفت غالبا شیر از داخل آن به روی رومیزی می ریخت.پسر و عروسش از آن همه ریخت و پاش کلافه شدند.
    پسر گفت: ” باید فکری برای پدربزرگ کرد.به قدر کافی ریختن شیر و غذا خوردن پر سر و صدا و ریختن غذا بر روی زمین را تحمل کرده ام.‌” پس زن و شوهر برای پیرمرد، در گوشه ای از اتاق میز کوچکی قرار دادند.در آنجا پیرمرد به تنهایی غذایش را میخورد،در حالی که سایر اعضای خانواده سر میز از غذایشان لذت میبردند و از آنجا که پیرمرد یکی دو ظرف راشکسته بود حالا درکاسه ای چوبی به او غذا میدادند.
    گهگاه آنها چشمشان به پیرمرد می افتاد و آن وقت متوجه می شدند هم چنان که در تنهایی غذایش را می خورد چشمانش پر از اشکاست.اما تنها چیزی که این پسر و عروس به زبان می آوردند تذکرهای تند و گزنده ای بود که موقع افتادن چنگال یا ریختن غذا به او میدادند.
    اما کودک چهارساله اشان در سکوت شاهد تمام آن رفتارها بود.

    یک شب قبل از شام مرد جوان پسرش را سرگرم بازی با تکه های چوبی دید که روی زمین ریخته بود.با مهربانی از او پرسید: ” پسرم ، داری چی میسازی ؟‌” پسرک هم با ملایمت جواب داد : ” یک کاسه چوبی کوچک ، تا وقتی بزرگ شدم با اون به تو و مامان غذا بدهم.” وبعد لبخندی زد و به کارش ادامه داد.
    این سخن کودک آن چنان پدر و مادرش را تکان داد که زبانشان بند آمد و سپس اشک از چشمانشان جاری شد.

    آن شب مرد جوان دست پدر را گرفت و با مهربانی او را به سمت میز شام برد.


    قدرت درک کودکان فوق العاده است .چشمان آنها پیوسته در حال مشاهده ، گوشهایشان در حال شنیدن . ذهنشان در حال پردازش پیام های دریافت شده است.

     


    منوچهر احترامي داستان نويس كودكان و نوجوانان بود كه در اسفند 87 ديده از جهان فروبست
    متن زير داستان كوتاهي از اوست




    مارها قورباغه ها را مي خوردند و قورباغه ها غمگين بودند
    قورباغه ها به لك لك ها شكايت كردند
    لك لك ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند
    لك لك ها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغه ها
    قورباغه ها دچار اختلاف ديدگاه شدند
    عده اي از آنها با لك لك ها كنار آمدند و عده اي ديگر خواهان باز گشت مارها شدند
    مارها باز گشتند و همپاي لك لك ها شروع به خوردن قورباغه ها كردند
    حالا ديگر قورباغه ها متقاعد شده اند كه براي خورده شدن به دنيا مي آيند
    تنها يك مشكل براي آنها حل نشده باقي مانده است
    اينكه نمي دانند توسط دوستانشان خورده مي شوند يا دشمنانشان




    برچسب ها : خوش شانسی ؟ بد شانسی ؟ کسی چــه میداند ؟ , تصوير خوش شانسي ؟ بد شانسي ؟ کسي چــه ميداند ؟ , بهترين تصوير خوش شانسي ؟ بد شانسي ؟ کسي چــه ميداند ؟ , جديدترين تصوير خوش شانسي ؟ بد شانسي ؟ کسي چــه ميداند ؟ , دانلود تصوير خوش شانسي ؟ بد شانسي ؟ کسي چــه ميداند ؟ , مشاهده جديد ترين تصوير خوش شانسي ؟ بد شانسي ؟ کسي چــه ميداند ؟ , عکس خوش شانسي ؟ بد شانسي ؟ کسي چــه ميداند ؟ , تصوير جديد خوش شانسي ؟ بد شانسي ؟ کسي چــه ميداند ؟ , تصوير اين ماه خوش شانسي ؟ بد شانسي ؟ کسي چــه ميداند ؟ , اخبار جديد در باره خوش شانسي ؟ بد شانسي ؟ کسي چــه ميداند ؟ , تصوير کيفيت دار خوش شانسي ؟ بد شانسي ؟ کسي چــه ميداند ؟ , تصوير مينياتوري خوش شانسي ؟ بد شانسي ؟ کسي چــه ميداند ؟ , کاريکاتور خوش شانسي ؟ بد شانسي ؟ کسي چــه ميداند ؟ , دانلود تصوير هاي خوش شانسي ؟ بد شانسي ؟ کسي چــه ميداند ؟ , a , s , d , f , g , h , j , k , l , ; , ' , z , x , c , v , b , n , m , . , / , ] , [ , p , o , i , u , y , t , r , e , w , q , ` , ش , س , ي , ب , ل , ا , ت , ن , م , ك , گ , و , ئ , د , ذ , ر , ز , ط , ظ , ژ , چ , ج , ح , خ , ه , ع , غ , ف , ق , ث , ص , ض , پ , ! , ? ,



    نام
    ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
    وبسایت
    :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
    نظر خصوصی
    مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
    کد امنیتیرفرش کد امنیتی